تبليغاتX
شراره تنها
توی زندگیت هرگز اخم نکن چون ممکنه یه نفر فقط به لبخند تو زنده باشه
یکی پرسید اندوه تو از چیست ؟!
سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟
برایش صادقانه می نویسم
                                     برای آن که باید
باشد و نیست...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 16:1  توسط شراره | 

میتونم به صبح فــردا برسم

این همه خاطره رو چی کار کنــــم

نمی تونم که از اونا بگذرم

واژهء شـــــروع شعر من تویــــــــی

بیا تا آخر خــط با هــم بریم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 15:55  توسط شراره | 

دلم خونه دلم خونه
از این غربت از این
دوری
از این تنهایی
ظالم
دارم دغ میکنم ای
وای
دارم میشم یه
دیوونه

تو این غربت که حتی
آه
دوای غصه هایم
نیست
چرا از من چنین
دوری
خدای آرزوها
کیست؟

چرا باز غم چرا باز
          غم
چرا هر روز
تنهایی
چرا نمیرسم به
تو
دارم دغ میکنم ای
وای
چرا اشکام نمیشه
کم؟

میان این همه
شادی
کمی هم قسمت ما
نیست
چرا با من نمی
خندی
خدای آرزوها
کیست؟

دلم گرفته دلم
گرفته
ندارم طاقت این لحظه ها
رو
که هر لحظه برام بی تو
عذابه
دارم دغ میکنم ای
وای
کجاست عشقم؟ چرا
رفته؟

به هر لحظه به هر  روز و به هر
هفته
که در آن عشق پاکم
نیست
کنم نفرین به آن
لحظه
خدای آرزوها کیست؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 16:36  توسط شراره | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 16:29  توسط شراره | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 16:5  توسط شراره | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 15:21  توسط شراره | 
همه میگن که تو رفتی   همه میگن که تو نیستی

همه میگن که دوباره  دل تنگم رو شکستی دروغه

چجوری دلت میومد   منو اینجوری ببینی

با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی

همه گفتن تو رفتی ولی گفتم که دروغه دروغه  دروغه

همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم  همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا می مونم

بی تو اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت وکوره

ولی خوب عیبی نداره دل من خیلی صبوره صبوره

همه میگن که تو نیستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 15:20  توسط شراره | 

سقف آرزوهام روزبه روزداره بلندترمیشه و نگام لحظه به لحظه خالی تر

هنوزتنهام اینقدرتنها که شاید وقتش رسیده که صدای نفسهای خداروبشنوم

اینقدرتنهام که واسه خندوندن خودم توآینه شکلک درمیارم

نمی دونم کی نوبت من میشه کی نوبت به من میرسه که بیام توصف بیام تو ردیف اول

 همون جایی که خداخیلی راحت دست آدمومی گیره و نگاها رو می خونه

همونجایی که میشه فریادزد که منم حاضرم منم واسه بودن و دلبستن حاضرم

حاضرم واسه اینکه نگام تو نگاه یه غریبه آشنا  بخوابه یا نه قدم بزنه وبگه که خیلی منتظرت بودم

 که ازلابه لای رویاهای دنیا به واقعیت سلام کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 16:48  توسط شراره | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 16:41  توسط شراره | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 16:5  توسط شراره |